" بقدری بلند صحبت میکنی که صدایت را نمیشنوم "

 Ralph Waldo Emerson

رضا گوشه عینکش را بالا زد و با نگاهی مشکوک ، تازه وارد را که به اطاق کارش داخل میشد -  نظاره کرد. او بزحمت با حرکت سر جواب سلام مرد جوان  را داد و وقتی که دست او بسویش دراز شد ، خودکار بیک قرمز رنگ مخصوص غلط گیری و ممیزی صورتحسابها  را لای زونکن پرونده بستانکاران گذاشت و دست تازه وارد را بسردی فشرد. بدون اینکه حتی  کمی خود را از روی صندلی چرمی قهوه ای رنگش نیم خیز نماید.... انگار کابوسی را که مدتها بود رضا انتظارش را میکشید، به وقوع می پیوست. رقیب جدیدش، از گوشه میز و  از زیر کاور خاکستری رنگش، داشت بهش دندان قروچه میکرد، رایانه رو میگم، اونم IBM  مدل 286

از چندی پیش و از آن موقع که پای مدیران به کلاسهای آموزشی پودمانی مدیریت باز شده بود، اداره یه تکون حسابی میخورد. انگاری داشت تلنگری به اندام نظام فرتوت دیوان سالاری ادارات دولتی وارد میشد. دولت داشت خودش رو از بار سنگین هشت سال جنگ فرسایشی میرهاند و با گرفتن وامهای هنگفت خارجی و صد البته به پشتوانه چاههای نفت جنوب، سیاستهای انبساطی مالی و پولی را سرلوحه خود قرار داده و در اولین گام اساسی، اقدام  به جذب نیروی های تحصیل کرده دانشگاهی و بازسازی سیستم اداری  کم سواد و پر تجربه می نمود.

بحثهای مدیریتی جدید ( البته برای مدیرانمان ) و سبکها و شیوه های اداره کرد سازمانها  که در طی یک قرن در کشورهای پیشرفته تجربه میشد، با تفاسیر درست و غلط و با توجیهاتی همچون بومی سازی مدیریت با فرهنگ حاکم بر کشور، شمع محفل و نقل مجالس بزرگان (مدیران و نه بزرگ اندیشان )  میشد.

جلسات و سمینارها به راه افتاده و سازمان مدیریت و برنامه ریزی حسابی داشت جولان میداد. دست آوردهای آن جلسات پر بار را کارکنان به عینه  و در پذیرائیهای میان برنامه ای و چلو کبابهای سلطانی ناهار سمیناهارها احساس میکردند و مدیران نیز آنرا در قالب ردیف جدیدی در فیش حقوقیشان، تحت نام حق جذب مدیریت، حق مسلم مادر زادی خود میپنداشتند ....

اما فقط  آب میوه ها و کیک بعد از ظهرها،  کمی همه را کلافه میکرد، آخه درست در وسط مقالات پر بار سخنرانان درجه دوم سری بعد از ظهر، مستمعین مجبور بودند که از فیوضات کامل آن سمینارها دست بشویند و با پاره کردن چرت نیمروزی، بسته کیک را هم بطور بی سلیقه ای پاره کنند و تازه، نوک نی پلاستیکی ها هم اغلب کند بودند و نمیتونستند بسته آب میوه رو سوراخ کنن ...        

باری اداره  نیز از این امر مستثنی نبود. داشت مکانیزه میشد.

مجید – مرد جوان تازه وارد از داخل کیف سامسونتش تکه کاغذ آرمداری رو بیرون آورد و بسمت رضا دراز کرد. مسئول میانسال واحد، نامه را گرفته و با یه نگاه تندی ور انداز کرد. همه چی معلوم بود، بغیر از یه چیز، اونم  دست خط مدیر بر روی ابلاغ مجید ، انگاری مدیر مجبور بود صدها نامه رو یه جا پاراف کنه ....

تازه وارد یه نیم نیگاهی به گوشه اطاق انداخت، یه کاور چرمی خاکستری بزرگ در روی میز تحریر همه چیز رو معلوم میکرد. آری زیر اون کاور، یک دستگاه کامپیوتر که همچون او تازه وارد بود ، انتظارش رو میکشید.... بیخود نبود که مجید اینفدر رفته بود تو نخ برنامه فاکس پرو...

جشن 20 سالگی ....

مجید با بیحوصلگی انبوه نامه های رو که ظرف یه روز، از طریق سیستم Paperless به Account خود وارد شد، چک میکرد و ناگهان با اعلامیه مجلس ختم رضا مواجه شد. یه آهی کشید و به سایر همکاران واحدش این خبر رو داد...

اما بیشتر کارکنان مهندسین جوون بودند و هیچ آشنائی با رضا نداشتند. آنها توسط بخش خصوصی به کار گمارده شده بودند که از جلوی اون رایانه ها تکون نخورن، رایانه هائی که هر اطلاعات  صفر و یک روی هارد دیسکت شون الحق و والانصاف یکها و صفرهای زیادی رو روی صورتحسابهای الکترونیکی حمل و ثبت میکردند....

مجید هم حوصله توضیح نداشت، فکر کرد باشه مجلس هفتمش میرم، بعد از ظهری قراره اتومبیل ببرم گارانتی ....  رفت سراغ نامه دیگه ...

اینور هم بروکراسی خشک،  بیجان و پیچ در پیچ، داشت شمعهای روی کیک تولد بیست سالگی مکانیزاسیونش رو، فوت میکرد.

   " یاد گیری کشف چیزی است که قبلا آن را می دانستیم.

انجام کاری نمایانگر چیزی است که آن را بلدیم .

یاد دادن یعنی یادآوری به دیگران که آنان نیز همانند ما میدانند. "

Richard Bach